سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فرمان خدا را بر پا ندارد جز کسى که در حق مدارا نکند و خود را خوار نسازد و پى طمعها نتازد . [نهج البلاغه]
 
دوشنبه 95 بهمن 11 , ساعت 12:44 عصر

                                                                                  

 

من حس سنگین لحظه هایت را می فهمم، حس سنگین پلک هایت را که مرطوب و آرام بهم می خورند....من حتی امتداد نگاه غبار آلودت را می بینم.....و حس می کنم چقدر دردِ نهفته می بارد....چقدر عقده های گره خورده در گلویت برای من حرف دارند....

کسی کاش برای این اتفاق سنگین ساده فکر نمیکرد...و حتی دست های لرزان و رها شده ات را به لودگی و تمسخر تماشا نمی کرد....کسی ای کاش حرف چشمهای خیسمان را می فهمید.....

من از هوای ابری قدم هایت خبر دارم ، نگران این و آن نباش ! از دلهره نشستن ها و دویدن هایت خبر دارم...من از خواستن ها و تمناهایت خبر دارم...نگران این و آن نباش...!

می توانم حدس بزنم حالا مرا با همین واژه ها حس کرده ای....چشم هایت را بسته ای و بوی عطر را با نفس های عمیق استشمام می کنی و حالا صدای آرام مرا می شنوی و نفس هایت را حبس می کنی و دست روی قلبت می گذاری و ضربانت تند تر و تند تر می شود....و ناگهان بغضی سنگین با صدای مهیب فرود اشک هایت می شکند.....

حالا تو داری به آب و آیینه فکر می کنی و من نگاهت را در چشم های ماه می بینم و خورشید را در حرارت گونه هایت در حال طلوع می بینم و انگار دنیا دارد آتش می گیرد بی من....بی تو....

شاید کمی باید بخوابم...یک خواب عمیق...



لیست کل یادداشت های این وبلاگ